دومین شب یلدای بی تو ...

یلدا،
دختر سیاه موی بلند بالا،
میوه ی پاییز ایران،
عروس زمستان در راه است.
عزیزم،شب یلدا،شب زایش خورشید،بر تو مبارک.

یلدا،
دختر سیاه موی بلند بالا،
میوه ی پاییز ایران،
عروس زمستان در راه است.
عزیزم،شب یلدا،شب زایش خورشید،بر تو مبارک.
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند ...
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

رفتي و بي تو دلم پر درده
پائيز قلبم ساکت و سرده
دل که مي گفتم محرمه با من
کاشکي ميديدي بي تو چه کرده
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من!
ماه پیشانی من!دلبر بارانی من!
عشق سطری است از احساس نجیب تن تو
عطر،عطر خوش و دریایی پیراهن تو
به هوای تو سری است که پر خواهم داد...
کسری از پنجره باز است هوا دم دارد!
این هوا عطر نفس های تو را کم دارد!
وقت تنگ است،بیا بی کسی ام را کس باش...
باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش...پر از دلتنگی.
پر از خاطر دلنشین تو ای عزیز دل.
تـو مـپندار که خـاموشی ِ مـن،
هـست بـرهان ِ فـرامـوشی ِ مـن ....
حمید مصدق
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـایش، آرزو بـاز می کـشد فـریـاد: در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
فریدون مشیری
امشب هوای چشمم ابریست ...
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام، همدم شبم، یار آن چنان است

چه سخت...
هم پاییز باشد، هم ابر باشد، هم باران باشد، هم خیابان خیس باشد،
اما تو نباشی...
نه دستی برای فشردن،
نه پایی برای هم قدم شدن،
و نه نگاهی برای زل زدن.
آه ای قلب محزون من
دیدی چگونه سودا رنگ شعر گرفت
دیدی که جغرافیای فاصله را
چگونه با نوازش نگاهی می شود طی کرد
و نادیده گرفت
دیدی که درد های کهنه را
چگونه با ترنمی می شود به یکباره فراموش کرد
دیدی که آزادی لحظه ناب سر سپردن است
دیدی که عشق یک اتفاق نیست
قرار قبلی است
مثل یک تفاهم ازلی
از ازل بوده
و تا ابد ادامه خواهد داشت
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
"خانه دوست کجاست "
سهراب
سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود. من به چشمان خیال انگیزت معتادم.
این خونه بی تو طاقت زندگی نداره

تا از در برسی تو
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟چرا !؟