شب یلدا فرخنده باد.







لحظه ي ديدار ... لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است


آری ، آری زندگی زیباست ،
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست.
گر بیفروزیش ، رقص شعله اش از هر
کران پیداست ،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه
ماست ... ؟!

چه زیباست برق رویش یک عشق ناب در غروبی شورانگیز .
و آری این سرود زیبا را فریاد می زند که شور عشق در قلب های ماست که لحظه هایمان را نور می پاشد و گرمی یک نگاه است که نبود خورشید را به سخره میگیرد.

بعضی وقتا میشه که دلمون می خواد با یکی حرف بزنیم ، با یکی درد دل کنیم. یه نفر که خیلی محرمه ، خیلی خودمونی ، خیلی نزدیک.
شاید اصلن وقتی چنین شخصی رو داشته باشیم ، دیگه لازم نباشه ما حرف بزنیم . خودش همه چیز رو از تو نگاهمون می خونه.
شایدم وقتی اون همدم و هم دل رو می بینیم دیگه درد دلی نمونه ، دیگه حرفی واسه گفتن نباشه ، همه ی دردها کنار بره و تمام وجود چشم شود برای دیدن ، گوش شود برای شنیدن.
وقتی مونس خودمون رو پیدا کردیم ، همه چیزکنار میره ، همه ی محدودیت ها. دوست داریم ساعت ها ، روزها ، سال ها و تا آخرین لحظه کنارش بمونیم ، همیشه.
اصلن مهم نیست که هر کدوم چه ویژگی داریم ، مهم اینه که کنار اونیم ، در اوج آرامش ، در اوج آرامش ، اوج آرامش و بی نیازی.

یكی بود یكی نبود. مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت
پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او
حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده
بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد
نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ
هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند
وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت
و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این كار شما تروریسم خالص است!
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!
وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
((با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.((
(پائولو کوئلیو)

عاشقم من
عاشقی بی قرارم
کس ندارد
خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در سر ندارم
من به لبخندی
از تو خرسندم
مهر تو ای مه
آرزومندم
بر تو پایبندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از همه بگسستم
بر تو فدا سازم جان
می توانید موسیقی این متن را که قسمتی از آن برگرفته از فیلم قرمز می باشد ، از اینجا دریافت کنید. (حجم : Mb 3.7)