یاد من کن ...


هر کجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا رفتی پس از من
محفلی شاد است و روشن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی
عاشقی با لب گزیدن
یاد من کن ، یاد من کن
بی تو در هر گلشنی ، چون بلبل بی آشیان دیوانه بودم
سر به هر در می زدم ، وانگه ز پا افتاده در میخانه بودم
گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان بزمی به پا شد
ون در آن خلوت سرا پیمانه ها پر از می عشق و صفا شد
چون بشد آهسته شمعی  کنج آن کاشانه روشن
تا رسد یاری به یاری ، تا فتد دستی به گردن

یاد من کن ، یاد من کن ، یاد من کن ، یاد من کن

ربنا...

افطار نزدیکه.میگند که دعای آدم ها تو این لحظات اجابت میشه.

تو همین لحظات بود که دست در دست هم به درگاه خدا دعا کردیم ...

و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد ...

مدوسا ( پابلو نرودا )

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی.

 دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم.

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند

(به خاطر موهایت)

قلب من

آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد.

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن!

و به خاطر آور که عاشقت هستم.

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان یافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آن که، دریغشان نکنی.

می توان آیا به دل دستور داد؟

دست عشق از دامن دل دور باد!

           مي توان آيا به دل دستور داد؟

                    مي توان آيا به دريا حكم كرد

                               كه دلت را يادي از ساحل مباد؟                 

موج را آيا توان فرمود: ايست

          باد را فرمود: بايد ايستاد؟

                     آنكه دستور زبان عشق را

                               بي گزاره در نهاد ما نهاد               

            خوب مي دانست تيغ تيز را

                          در كف مستي نمي بايست داد

قیصر امین پور

-----------------------------------------------------------------

یک بار این شعر را گذاشتم.ولی زیباست....

هدیه ی امشب : یک شاخه گل رز

رگ هایم

از نفس های تو لبریز است

و ریشه هایم

از صلابت عشقت پا برجا.

خدایا! همه چیز را به خودت می سپارم.

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،

ترا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم.

نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت.

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام


برگرد ....

---------------------------------------------

با اینکه دلم لحظه لحظه کاری جز دلتنگی نداره و درمانی جز اشک، با اینکه چیزی جز عطر نفس هات هوام رو پر نمی کنه

اما ...

یه چیز رو می دونم.

جز به خدا و قسمتی که می دونم بهترینه امید ندارم.

چیزی که عزیزم خودت یادم دادی.

خدایا ! به سلامت دارش.

امروز روز اول ماه رمضانه.خیلی دلم گرفته .

نمی دونم چرا ولی احساس می کنم که این روزا خیلی خیلی بهت نزدیکم،هر ثانیه ، هرلحظه.انگار که اصلا هیچ فاصله ای بین ما نیست. یه احساس خیلی قشنگ و آرامش بخش.چقدر دوست دارم اون روزهای قشنگ دوباره تکرار بشند. از اون روزهای قشنگ فقط یه لحظه ، یه لحظه دیدنت ، یه لحظه شنیدن صدات ، یه نگاهت واسم یه دنیا می ارزه که اون رو با هیــــــچ چیزی عوض نمی کنم.


رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

شاید که گفتنش گمان گزافی از بازگشت گریه های گهواره باشداما می گویم اگر شبی از خیابان خیس خواب های من آمدی سیبی از سیب های سرخ باغ بالا می دزدیم می نشینیم کنار همان ساعت سبز خواب آلود و تا زنگ ناممکنش از عشق و آسمان و آینه می گوییم.

میرزاخانی

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است!


کاش هیچ وقت دوری نبود.هیچ وقت جدایی نبود.همیشه وصال بود و وصال. کاش بین آدم ها فقط عشق بود . محبت از همه جا می بارید. کاش تصویر بالا می تونست جون بگیره بشه دنیای واقعی آدم ها تا آخر عمرشون. اون وقت لذت زندگی کردن رو می چشیدیم.

جهانی لبالب از گل و بوسه ، پر از لبخند ، پر از شادی.

نگید نمیشه. باید از خودمون شروع کنیم. به قول یکی از شعرهای قمیشی :

تصور کن . تو می تونی ، بشی تعبیر این رؤیا.

فقط باید یاد بگیریم همدیگر رو دوست داشته باشیم ، به خاطر خود آن چه که هستیم. نه آنچه که می خواهیم داشته باشیم.

قاب دلتنگیم از پنجره بارانی شد

بی خبر از دل خاک

بارها کوچه ی دیروز خیال را جارو زدم.

کاش می شد نم خاک

عطر گیسوی تو را هدیه برایم آرد.

قاب دلتنگیم از پنجره بارانی شد.

کاش پشت این پنجره ها عشق غوغا می کرد.

تفأل امشب

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بيار نفحه‌ای از گيسوی معبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم          
اگر به سوی من آری پيامی از بر دوست
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برای ديده بياور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشيم مويی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست

دلتنگی

امشب

پرم از دلتنگی ...

ای که تویی همه کسم ، بی تو می گیره نفسم

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو

واسه کی تکرار بکنم

گل های خواب آلوده رو

واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترهای عشق

واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه

 بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتی

غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه

دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی

تو رو واسه نفس می خوام

در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی

ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو
چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو
تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شود
خار خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو
در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی
صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو
عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی
عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو
ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو
هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو
بی‌تو همه بازارها پژمرده اندر کارها
باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو
رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ تر
مستی کند برگ و ثمر بر چشمه حیوان تو
گر باغ خواهد ارمغان از نوبهار بی‌خزان
تا برفشاند برگ خود بر باد گل افشان تو
از اختران آسمان از ثابت و از سایره
عار آید آن استاره را کو تافت بر کیوان تو
ای خوش منادی‌های تو در باغ شادی‌های تو
بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو
من آزمودم مدتی بی‌تو ندارم لذتی
کی عمر را لذت بود بی‌ملح بی‌پایان تو




مولانا

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت



عشق


عشق هر جا رو کند آن جا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را آیینه وار
آتشی از جان خاموشت بر آر
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود
فریدون مشیری

من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود

ای کاروان آهسته رو

که آرام جانم می رود

آن دل که با خود داشتم

با دل ستانم می رود


تا حالا شده اون لحظه ای رو لمس کنید که عزیزتون داره ازتون جدا میشه. داره ازتون دور میشه و شما در کمال ناباوری رفتنش رو می بینید و دور شدنش رو نظاره می کنید.مثل اون لحظه ای می مونه که جانتون داره از شما فاصله می گیره. دوست دارید اون قدر گریه کنید که کاروانی که عزیزتون در اونه به گل بشینه و دیگه به راهش ادامه نده...

...

آن قدر زار گریم

تا ناقه در گل نشیند.