خودش می بردت هر جا دلش خواست ، به هر جا برد بدون ساحل همون جاست
هنوز زمزمه هایت،
هنوز آهنگ دلنشین صدای تو در گوشم می پیچد...
باید پارو نزد وا داد/ باید دل رو به دریا داد
هنوز زمزمه هایت،
هنوز آهنگ دلنشین صدای تو در گوشم می پیچد...
باید پارو نزد وا داد/ باید دل رو به دریا داد
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده!
دنیای این روزای من،درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنم،دنیا عجب جایی شده!
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم...
آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم....
در حسرت فردای تو،تقویممو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم
هم سنگ این روزای من،حتی شبم تاریک نیست!
اینجا به جز دوری تو،چیزی به من نزدیک نیست...!
تا که هستم بیا
وای من اگر نیایی
دوستت دارم![]()
بی حضور مهربانت هیچ شعر عاشقانه ای در دفتر زندگی ام سروده نخواهد شد.
دلم می خواهد نامت را با تمام وجود فریاد بزنم ،وقتی که دشت شقایقها خالی از رد پای توست.
دلم می خواهد از باران چشمانت بگویی وقتی که شوره زارهای دلم در حسرت یک قطره از نگاه توست.
بی حضور مهربانت کدام واژه را برای چشمان اشکبارم معنا کنم تا بار اندوهم سبکتر شود ؟!!
بی تو قصه تنهایی ام را برای چه کسی بخوانم و ترانه های دلتنگی ام را در گوش کدام سنگ صبوری زمزمه کنم؟
کاش می دانستی که چه قدر برای من عزیز هستی.
کاش می دانستی که تنها مهر و علاقه ی توست که قلبم را مالامال از خود کرده است.
میگی چشم که پرستیدن نداره
...
یادش به خیر
با دلم با دل تو
پای بر سینه ی این راه زدیم
پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم
گویی اما، ته این راه دراز
دزد شبگیر جنون منتظر است
من و عشق و تو و این راه دراز
در سکوت غم تنهایی خویش
بین هر ثانیه را
لا به لای سخن و قافیه را
می گشتیم
دل من با دل تو...
دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم !
می نشینیم به کنجی،
در این بادیه ی عشق و جنون
تا نهال دلمان
دور از غارت باد سحری
با دو چشم ترمان جان گیرد
در غم عشق تو مُردم اما
این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز
از قدمهای بلند من و توست
می رسم من به تو یک روز اما
گفتنش دشوار است
که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی
من به دیوار سرای دل و ذهن
نقشی از حرف بزرگی دارم:
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست!
روزهای تلخ بی تو.
روزهایی پر از دلتنگی ...
بی تو همه چیز بی رنگ است.
ای سراپایت سبز
دستهایت را
چون خاطره ای سوزان
در دستهای عاشق من بگذار
و لبانت را
چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
و دیگر نگران هیچ مباش
باد ما را با خود خواهد برد.
فروغ
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم
نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد همآواز با ما :
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

کاش می دونستم کجا هستی.
کاش می دونستم این روزهای سرد پاییزی ، کدامین مأمن گرم ، قلب مهربان تو را پناه داده است.
گفتم از دوست همین بس که ز ما یاد کند
هر چه تو را به یاد من بیاورد زیباست.
گرچه ، تو همیشه و همه جا ، در یاد من هستی.
ای خدای عالم ، چگونه باورم بود
آن که روزگاری پناه و یاورم بود
سایه اش نماند همیشه بر سر من
رفتی و بی تو خسته ام

چـه خـوب بـود
اگـر بیـن مـن و تـو
نـه رودی بـود و نـه کـوهی
و نـه سایـه هیـچ نا امیـدی
و نـه هیـچ آفـتاب تـند سوزانی
بیـن مـا فـقط راهی بـود
همـوار
و صـاف
و روشن
که قـلبهای ما را بـهم می پیـوست
که تـن های ما را بـهم می پیـوست